مرجع بریده کتاب فارسی

Tag: داستان کوتاه

شوهر آمریکایی – جلال آل احمد

پاپا که از همان شب اول راضی بود . خودش بهم گفته بود که مواظب باش دختر جان ، هزار تا یکی دخترها زن آمریکایی نمی شوند . شوخی که نیست . یعنی نمی توانند . این گفته اش هنوز

ادامه نوشته

شوهر آمریکایی – جلال آل احمد

دیپلم که گرفتم اسم نوشتم برای کنکور . ولی خب ، می دانید دیگر . میان بیست سی هزار نفر چطور می شود قبول شد ؟ این بود که پاپا گفت برو کلاس زبان . هم سرت گرم می شود

ادامه نوشته

شوهر آمریکایی – جلال آل احمد

 خانه که نبود گاهی هوس می کردم لبی به ویسکیش بزنم. البته آن وقت ها که دخترم هنوز نیامده بود و از تنهایی حوصله ام سر می رفت . اما خوشم نمی آمد . بدجوری گلویم را می سوزاند .

ادامه نوشته

زن زیادی – جلال آل احمد

خانه مان زیاد دور نبود. وقتی رسیدیم -من در که می زدم- درست همان حالی را داشتم که آن روز هم دست در اتاق مهمان خانه داشتم و او خودش آمد و دستم را گرفت و کشید تو . شاید

ادامه نوشته

زن زیادی – جلال آل احمد

صبح‌ها خودش هرچه لازم بود می‌خرید و می‌داد و می رفت . خرجمان سوا بود . برای خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می خرید ، می داد در خانه و

ادامه نوشته

زن زیادی – جلال آل احمد

می خواستم مثلا خانم خانه خودم باشم . خانم خانه! اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند . راضی بودم کلفتی همه شان را بکنم و یک سال دست نگه دارد ولی نکرد . من حالا می فهمم چرا

ادامه نوشته

زن زیادی – جلال آل احمد

اگر یک سال در خانه‌اش می‌ماندم باز خودش چیزی بود . نه گمان کنید دلم برایش رفته بود ها! به خدا نه . با آن چک و چانه مرده شور برده اش و با آن پای شلش . ولی آخر

ادامه نوشته

گزارشی از فرهنگستان – کافکا

در این لحظه فکر بکری به ذهنم خطور کرد . کسی به من وعده نداده بود که اگر مثل آنها رفتار می‌کردم ، در قفس را باز کند .خب جای تعجب ندارد ، کسی در برابر کاری ناممکن به کسی

ادامه نوشته

زن زیادی – جلال آل احمد

 حرفش که تمام شد باز صدای پای چلاق شده‌اش را شنیدم که روی قالی گذاشته می‌شد و آمد در را باز کرد . دست مرا گرفت و آهسته کشید تو .مچ دستم هنوز که به یاد آن دقیقه می‌افتم می‌سوزد

ادامه نوشته

در تبعیدگاه – کافکا

میزی که در حقیقت سنگ قبر زیر آن قرار داشت را کنار کشیدند . سنگ قبری ساده و کوچک بود . روی سنگ قبر نوشته را با خط بسیار ریز حک کرده بودند . جهانگرد خم شد تا بتواند به

ادامه نوشته