مرجع بریده کتاب فارسی

Tag: حکایت

سووشون / سیمین دانشور – بریده ۲۶

یک زن که دلش اولاد می‌خواست رفت پیش یک درویش و درویش گفت باید چهل روز روزه بگیری و سر چهل روز بروی سر کوه ، و کنار آبشار تن و بدنت را بشویی. اما به شرطی که سر آبشار

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۵۸

شیخی از هندوستان قصدِ بزرگی کرد چون به تبریز رسید بر درِ زاویهٔ شیخ رسید. از اندرون زاویه آواز آمد که «بازگرد، در حقّ تو نفع این است که برین در رسیدی. اگر شیخ را ببینی تُرا زیان دارد.» سخنِ

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۵۵

در زمان عمر رضی الله عنه شخصی بود سخت پیر شده بود تا به حدی که فرزندش او را شیر می‌داد و چون طفلان می پرورد. عمر رضی الله عنه به آن دختر فرمود که «درین زمان مانند تو که

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۴۷

روستایی به شهر آمد و مهمان شهریی شد. شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را گفت «ای شهری من شب و روز به گَزَر [هویج، زردک] خوردن آموخته بودم، این ساعت طعم حلوا چشیدم، لذت

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۴۶

یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت: «جهت من چه ارمغان آوردی؟» گفت «چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی، الا جهت آنکه از تو خوبتر نیست، آینه آوردم تا هر لحظه روی خود را در وی

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۴۴

شخصی گفت در خوارزم کسی عاشق نشود زیرا در خوارزم شاهدان [زیبارویان] بسیارند. چون شاهدی ببینند و دل برو بندند، از او بهتر ببینند، آن بر دل ایشان سرد شود. فرمود: اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۴۰

گویند که معلّمی از بینوایی ، در فصل زمستان درّاعهٔ کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند «استاد، اینکه پوستینی در

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۳۶

بقّالی زنی را دوست می‌داشت، با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت. قصه‌های دراز فروخواند.

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۳۴

در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر اما محبوبِ مجنون نبودند. مجنون را می‌گفتند که «از لیلی خوبترانند، بر تو بیاریم؟» او می‌گفت که «آخر من لیلی را به صورت دوست نمی‌دارم و لیلی صورت نیست. لیلی به دست

ادامه نوشته

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۳۳

یکی خری گم‌کرده بود سه روز روزه داشت، به نیّت آنکه خر خود را بیاید. بعد از سه روز خر را مرده یافت، رنجید و از سر رنجش روی به آسمان کرد و گفت که «اگر عوض این سه روز

ادامه نوشته