مرجع بریده کتاب فارسی

فیه ما فیه / مولوی – بریده ۴۷

روستایی به شهر آمد و مهمان شهریی شد. شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را گفت «ای شهری من شب و روز به گَزَر [هویج، زردک] خوردن آموخته بودم، این ساعت طعم حلوا چشیدم، لذت گَزَر از چشمم افتاد. اکنون هر باری حلوا نخواهم یافتن و آنچه داشتم بر دلم سرد شد، چه چاره کنم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.