داستان و رمان خارجی

گزارشی از فرهنگستان – کافکا

در این لحظه فکر بکری به ذهنم خطور کرد . کسی به من وعده نداده بود که اگر مثل آنها رفتار می‌کردم ، در قفس را باز کند .خب جای تعجب ندارد ، کسی در برابر کاری ناممکن به کسی وعده نمی دهد ، اما اگر این کار عملی شود و این اتفاق بیافتد ، درست همان موقعی وعده داده شده محقق می‌شود که قبلا تصور می کردی محقق شدن آن غیر ممکن است . متاسفانه! در وجود آن آدم‌ها چیزی نبود که تقویت کننده انگیزه من باشد . اگر من خواستار آن آزادی توصیه شده بودم ، بی تردید اقیانوس را به راه فراری ترجیح می دادم که در نظر آن آدم ها خودنمایی می‌کرد . به هر حال قبل از اینکه چنین افکاری به ذهن من را پیدا کند ، رفتارهای آن آدم ها را زیر نظر گرفته بودم . بله ، بالاخره همین امر موجب شد تا من به ا به این مسیر سوق داده شوم .

تقلید کردن از آنها آسان بود . تُف کردن را در همان روزهای نخست یاد گرفتم . سپس یاد گرفتم روی صورت همدیگر آب دهان بیاندازیم . فقط یک تفاوت وجود داشت و آن هم اینکه من بلافاصله با لیس زدن صورت خود را پاک می کردم ، اما آنها این کار را انجام نمی‌دادند . خیلی زود یاد گرفتم که مثل پیرمردها پیپ بکشم . وقتی انگشت شست دستم را داخل دهانه پیپ فرو کردم ، همه فریاد شادی سر دادند ، اما مدتها طول کشید تا فرق میان پیپ پر و خالی را متوجه شدم .

از همه بدتر بطری نوشیدنی بود . بوی تند آن مرا آزار می‌داد . با تمام توان خود را کنترل می کردم و به خود فشار می‌آوردم . چند هفته طول کشید تا توانستم بر این مقاومت غلبه کنم.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «گزارشی از فرهنگستان» اثر کافکا گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

در تبعیدگاه – کافکا

میزی که در حقیقت سنگ قبر زیر آن قرار داشت را کنار کشیدند . سنگ قبری ساده و کوچک بود . روی سنگ قبر نوشته را با خط بسیار ریز حک کرده بودند . جهانگرد خم شد تا بتواند به راحتی نوشته را بخواند : «اینجا فرمانده قدیمی در دل خاک آرمیده است . طرفداران او که اکنون گمنام هستند ، او را اینجا دفن کردند و این سنگ قبر را برای او گذاشتند . طبق پیشگویی ها ، فرمانده چند سال بعد بار دیگر زنده می‌شود و سر از قبر بیرون می آورد و بار دیگر طرفدارانش را به انجام کارهای قبلی در این تبعیدگاه وا می‌دارد . این پیشگویی را باور کنید و منتظر آن روز بمانید !»


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «در تبعیدگاه» اثر کافکا گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

در تبعیدگاه – کافکا

ناگهان صدای فریاد خشم آلود افسر رشته افکار جهانگرد را از هم گسیخت . به محض فرو کردن توپ نمدی در داخل دهان محکوم ، چشمهایش را بست و استفراغ کرد . افسر می خواست سر او را به طرف گودال بچرخاند اما کمی دیر شده بود و محتویات معده محکوم روی دستگاه ریخت و دستگاه را حسابی کثیف کرد .

– «فقط تقصیر فرمانده است . بارها تاکید کرده ام که یک روز قبل از اجرای حکم به محکوم غذا ندهند . ببین دستگاه نازنینم را به چه روزی انداخته است ! سه ماه است که یک توپ نمدی جدید را سفارش داده‌ام اما کو گوش شنوا ! مگر می‌شود توپ نمدی را که در دهان صدها محکوم رفته است را در داخل دهان فرو برد و حالت تهوع پیدا نکرد !»


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «در تبعیدگاه» اثر کافکا گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

در تبعیدگاه – کافکا

 این دستگاه دوازده ساعت بدون وقفه به کار خود ادامه می‌دهد تا حکم صادر شده به طور کامل روی بدن محکوم حک شود . در طی شش ساعت نخست ، محکوم تقریبا در حالت عادی به سر می‌برد و فقط کمی درد میکشد . دو ساعت بعد ، توپ نمدی را از داخل دهان او بیرون می‌کشند زیرا محکوم دیگر توان فریاد زدن و آه و ناله کردن ندارد . سپس در ظرفی که بالای بستر قرار دارد و با نیروی الکتریکی داغ می شود کمی شیربرنج می ریزند تا اگر محکوم گرسنه شد مقداری از آن را بخورد . در طی دورانی که من این کار را تجربه کرده ام هنوز ندیده ام که محکومی میل به غذا خوردن داشته باشد . همیشه مقابل دستگاه می نشینم و همه مراحل را با دقت تماشا می کنم . گاهی اوقات کمی از غذا را در دهان خود مزه مزه می‌کند ، سپس با نفرت آن را داخل گودال تف می کند . در این لحظه من باید مراقب باشم تا محتویات دهان او روی صورت من پاشیده نشود . بعد از ساعت ششم حال محکوم به کلی تغییر می‌کند . بی حال و بی رمق روی بستر خوابیده است ، اما سطح هوشیاری به اوج خود می‌رسد . می‌تواند نوشته حک شده روی بدنش را با تمام وجود احساس و آن را کاملا درک کند زیرا با پوست و گوشت و خون او در آمیخته است . خود شما ملاحظه کردید که این نوشته را با چشم به راحتی نمی‌توان تشخیص داد و خواند ، حال آنکه انجام این کار برای محکوم بسیار آسان است ‌. هنوز شش ساعت دیگر زمان لازم است تا اجرای حکم کامل شود. در پایان چنگک ، محکوم را داخل گودال خونابه پرتاب می کند . آن وقت من و سرباز او را همانجا دفن می کنیم به این ترتیب اجرای حکم به پایان میرسد.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «در تبعیدگاه» اثر کافکا گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

در تبعیدگاه – کافکا

 امروز صبح سروان گزارش داد که این مرد ؛ یعنی، سرباز مسئول نگهبانی مقابل در اتاق سروان به وظیفه خود عمل نکرده است . این سرباز وظیفه دارد که خبردار مقابل در اتاق سروان بایستد تا هر زمان که او در اتاق را باز کرد این سرباز را آماده به خدمت ببیند . متاسفانه ساعت ۲ نیمه شب در را باز میکند و سرباز را می بیند که گوشه دیوار روی زمین افتاده و خوابش برده است . سروان شلاق اسب را می آورد و چند ضربه به سرباز می‌زند . سرباز به جای اینکه از جا بلند شود و طلب بخشش کند ، پاهای سروان را می گیرد و او را تکان میدهد و با صدای بلند فریاد می زند :«شلاق را بیانداز روی زمین و الّا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!»

همه ماجرا همین بود.

یک ساعت پیش سروان‌نزد من آمد و من همه گفته‌های او را یادداشت کردم . بعد از صدور رای کتبی دستور دادم این مردک را غل و زنجیر کنند . به همین سادگی ! اما اگر قرار بود از این مرد بازجویی کنم ، کار بیخ پیدا می‌کرد و من هم دچار سردرگمی می شدم . شاید این مرد برای دفاع از خود به دروغگویی متوسل میشد و من مجبور بودم دروغ های او را ثابت کنم و به این ترتیب کار کِش پیدا می‌کرد .

حالا او محکوم است و راه فراری ندارد.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «در تبعیدگاه» اثر کافکا گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

در تبعیدگاه – کافکا

 افسر احساس کرد که ممکن است توضیح درباره دستگاه به درازا کشیده شود ، بنابراین به طرف جهانگرد رفت و دست او را گرفت و با اشاره به مرد محکوم که خبردار ایستاده بود گفت : «ماجرا از این قرار است که علیرغم جوان و کم سن و سال بودن ، من در این تبعیدگاه نقش قاضی را ایفا می کنم و قضاوت بر عهده من است . از آنجایی که دستیار فرمانده قبلی بودم کار کردن با این دستگاه برای من مثل آب خوردن است . اصلی که بر مبنای آن رای صادر می کنم این است که هرگز در وقوع جرم تردید وجود ندارد . دادگاه های دیگر نمی توانند از این اصل پیروی کنند زیرا از چندین مجموعه تشکیل شده اند و در ضمن دیوان عالی قضایی هم بر کار آنها نظارت می کند . اما در این تبعیدگاه قضیه متفاوت است یا دست کم در زمان فرمانده قبلی فرق می‌کرد چراکه فرمانده جدید علاقه‌مند است در دادرسی های من دخالت کند . خوشبختانه! تا به حال موفق شدم جلوی دخالت او را بگیرم و شک ندارم که بعدها هم موفق خواهم شد.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «در تبعیدگاه» اثر کافکا گلچین شده است)

 

0
داستان و رمان خارجی

هنرمند گرسنگی – کافکا

چیزی که انسان را زنده نگه می‌دارد غذا نیست ؛ بلکه توجه و مهر و محبت است که برای ادامه زندگی به او انگیزه می‌دهد.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «هنرمند گرسنگی» اثر کافکا گلچین شده است)

 

0
داستان و رمان خارجی

مسخ – کافکا

گرگور می دانست که این بیوه زن پیر با دیدن او به وحشت نمی افتد زیرا یک روز که به طور اتفاقی در اتاق گرگور را باز کرده بود ، گرگور با مشاهده او جلوی در دست و پای خود را گم کرده و به این طرف و آن طرف دویده بود ، اما پیرزن فقط دست های خود را در هم حلقه کرده و چند لحظه جلوی در اتاق ایستاده ، سپس در را بسته و از آنجا رفته بود . از آن روز به بعد هم هر از گاهی در اتاق گرگور را باز می‌کرد و نگاهی به داخل اتاق می انداخت . بعضی وقتها هم گرگور را با لحن دوستانه صدا میکرد و می گفت : «سوسک قهوه ای! بیا ، بیا اینجا ببینمت. نترس ، بیا جلو ، سوسک قهوه ای!» گرگور سر جای خود بی حرکت می ماند و در برابر حرف های او هیچ واکنشی نشان نمی داد. بهتر بود به این خدمتکار پیر دستور می‌دادند به جای اینکه سر به سر گرگور بگذارد اتاق او را تمیز کند.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «مسخ» اثر کافکا گلچین شده است)

 

0
داستان و رمان خارجی

مسخ – کافکا

دو هفته از تغییر شکل یا بهتر است بگوییم مسخ شدن گرگور گذشته بود ، اما پدر و مادر هنوز جرأت نمی‌کردند داخل اتاق او بیایند . فقط هر از گاهی صدای آنها به گوش می‌رسید که از خواهر گرگور بابت خدمات رسانی به او تشکر می کردند ، هر چند که قبلا او را دختری بی عرضه می دانستند . وقتی خواهر گرگور داخل اتاق می رفت که برای گرگور غذا ببرد و آنجا را مرتب کند ، پدر و مادر پشت در می ایستادند و منتظر می شدند تا گرته از اتاق بیرون بیاید و از حال و روز گرگور برای آنها خبر بیاورد . مادر تصمیم گرفته بود به دیدن گرگور برود اما پدر و خواهر با دلایل معقول و منطقی او را از انجام این کار منصرف کردند . گرگور همه حرفهای آنها را به خوبی می شنید و درک می‌کرد. پس از مدتی مادر دیگر با این دلایل قانع نمی شد و با صدای بلند می گفت : «بگذارید پیش پسر بیچاره ام بروم ، دلم برای او تنگ شده است باید او را ببینم.» گرگور با خود فکر می‌کرد که شاید بهتر باشد به مادر اجازه بدهند تا هفته ای یک بار به دیدن او بیاید . گرگور بهتر از خواهرش شرایط فعلی را درک می کرد زیرا او هنوز دختر بچه ای بیش نبود و نمی توانست آنطور که باید و شاید جوانب کار را در نظر بگیرد و درست تصمیم گیری کند.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «مسخ» اثر کافکا گلچین شده است)

 

1+
داستان و رمان خارجی

مسخ – کافکا

گرگور با شنیدن صدای بسته شدن در خود را زیر کاناپه پنهان کرد و مجبور شد تا ظهر همان جا بماند و منتظر آمدن خواهرش باشد . گرگور به خوبی می دانست که خواهرش تحمل دیدن شکل و قیافه جدید او را ندارد . متاسفانه هیکل او زیاد پهن بود و به طور کامل زیر کاناپه جا نمی‌گرفت . با خود اندیشید که باید ملحفه ای را روی کاناپه بیندازد تا این مشکل حل شود و بخشی از بدنش که از زیر کاناپه بیرون می ماند با ملحفه پوشانده شود و اسباب آزردگی خواهرش فراهم نشود . به همین علت یک روز چهار ساعت زمان صرف کرد تا اینکه بالاخره توانست با زحمت فراوان ملحفه ای را روی کاناپه بیاندازد . از طرفی هم در ذهن خود مجسم می کرد که اگر خواهرش تصور کند وجود این ملحفه روی کاناپه ضرورتی ندارد و بخواهد آن را بردارد چه اتفاقی خواهد افتاد . خوشبختانه خواهرش آنقدر عاقل بود که متوجه شد گرگور به منظور خاصی این ملحفه را روی کاناپه انداخته است ، بنابراین ملحفه به همان شکل سر جای خود باقی ماند .


(این بریده کتاب از داستان کوتاه «مسخ» اثر کافکا گلچین شده است)

 

0