داستان و رمان خارجی

طاعون

در زندگی یک آدم ، همیشه ساعتی از شب یا روز فرا می رسد که بزدل می شود ، و ترسش هم فقط از فرارسیدن این ساعت است .


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

طاعون

همه ی بدبختی های انسان ها از آنجا سرچشمه می گیرد که به زبانی روشن و صریح حرف نمی زنند .


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

طاعون

هیچ می دانستید که جوخه اعدام برعکس تصورتان در یک متر و نیمی محکوم صف می بندند ؟ می دانستید که اگر محکوم دو گام جلو بیاید سینه اش با لوله تفنگ ها مماس می شود ؟ می دانستید همه سربازها ناحیه ی قلب محکوم را نشانه می گیرند و پس از شلیک حفره ای در سینه اش به وجود می آید که مشت آدم در آن جا می گیرد ؟


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

طاعون

نه ، نه پدر روحانی ! من درباره عشق نظر دیگری دارم و تا زنده ام این آفرینشی را که در آن بچه ها شکنجه می شوند رد می کنم.


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

طاعون

کوتار : هیچ توجه کرده اید که آدم نمی تواند در آن واحد گرفتار چند بیماری شود ؟ فرض کنید دچار بیماری سخت و علاج ناپذیری شده باشید ، به طور مثال سرطانی حاد یا سلی پیشرفته ، دیگر هرگز دچار طاعون یا تیفوس نخواهید شد ، غیر ممکن است . تازه از این هم دورتر می توان رفت ، هرگز دیده اید یک بیمار سرطانی با اتومبیل تصادف کند ؟


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

طاعون

پیش از طاعون از او به عنوان یک نجات بخش استقبال می کردند . او با سه تا قرص و یک آمپول همه چیز را روبراه می کرد و هنگام مشایعت او در راهرو دستش را می فشردند . این کار دلنشین و در عین حال خطرناک بود . حالا برعکس همراه با سربازها به سراغ بیمارها می رفت . ضربه های قنداق تفنگ لازم بود تا خانواده ها در خانه شان را بگشایند . سربازان می خواستند بیمار را بیرون بکشند و همراه با او همه ی بشریت را به آغوش مرگ بفرستند .


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0
داستان و رمان خارجی

طاعون

زن هایی مچ دستش را می گرفتند و عربده زنان می گفتند : «دکتر ، زندگیش را به او برگردانید » . ولی او آنجا نیامده بود که به کسی حیات ببخشد ، آمده بود دستور دهد از دیگران جدایش کنند . این نفرتی که روی چهره های آنان می خواند به چه کاری می آمد ؟ یک روز به او گفته بودند :« شما قلب ندارید» . ولی چرا ، داشت . این قلب کمکش می کرد که بیست ساعت تلاش و دوندگی و شاهد مرگ آدم هایی شدن که برای زندگی کردن آفریده شده بودند را تحمل کند و نیز به این کار می آمد که هر روز تلاشش را از سر بگیرد .


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0