داستان و رمان

شوهر آمریکایی – جلال آل احمد

پاپا که از همان شب اول راضی بود . خودش بهم گفته بود که مواظب باش دختر جان ، هزار تا یکی دخترها زن آمریکایی نمی شوند . شوخی که نیست . یعنی نمی توانند . این گفته اش هنوز توی گوشم است . اما تو خودت می دانی . تویی که باید با شوهرت زندگی کنی . اما ازش یک هفته مهلت بخواه تا فکرهایت را بکنی . همین کار را هم کردیم . البته از همان اول کار تمام بود . تمام فامیل می دانستند . دو سه بار هم دعوت و مهمانی و از اینجور مراسم . و چه حسادت ها . و چه دختر به رخ یارو کشیدن ها . سر همین قضیه تمام دختر خاله ها و دختر عموهام ازم قهر کردند .


این بریده کتاب از داستان کوتاه «شوهر آمریکایی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان

شوهر آمریکایی – جلال آل احمد

دیپلم که گرفتم این نشان برای کنکور . ولی خب ، می دانید دیگر . میان لیغست سی هزار نفر چطور می شود قبول شد ؟ این بود که پاپا گفت برو کلاس زبان . هم سرت گرم می شود هم یک زبان خارجی یاد می گیری . و آن وقت آن کثافت معلم کلاس بود . بلندبالا ، خودش ترکیب ، موهای بور ، یک آمریکایی کامل . و چه دست های بلندی داشت . تمام دفترچه تکلیف را می پوشاند . خب دیگر ، از همدیگر خوشمان آمد .


این بریده کتاب از داستان کوتاه «شوهر آمریکایی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان

شوهر آمریکایی – جلال آل احمد

 خانه که نبود گاهی هوس می کردم لبی به ویسکیش بزنم. البته آن وقت ها که دخترم هنوز نیامده بود و از تنهایی حوصله ام سر می رفت . اما خوشم نمی آمد . بدجوری گلویم را می سوزاند . هر چه هم خودش اصرار می کرد که باهاش هم پیاله بشوم فایده نداشت . اما آبستن که شدم به اصرار آبجو به خودم می داد، که برای شیرت خوب است. اما ویسکی هیچ وقت . تا آخرش هم عادت نکردم . اما آن روزی که از شغلش خبردار شدم بی اختیار ویسکی را خشک سر کشیدم . بعد هم یکی برای خودم ریختم، یکی برای آن دختره ی «گرل فرند»ش .


این بریده کتاب از داستان کوتاه «شوهر آمریکایی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان

زن زیادی – جلال آل احمد

خانه مان زیاد دور نبود. وقتی رسیدیم -من در که می زدم- درست همان حالی را داشتم که آن روز هم دست در اتاق مهمان خانه داشتم و او خودش آمد و دستم را گرفت و کشید تو . شاید بدتر از آن روز هم بودم . سر تا پا می لرزیدم . برادرم آمد و در را باز کرد . من همچه که چشمم به برادرم افتاد مثل این که همه غم دنیا را فراموش کردم . اصلا یادم رفت که چه خبرها شده است. برادرم هیچ به روی خودش نیاورد . سلام و احوالپرسی کرد و رفتیم تو . از دالان هم گذشتیم و توی حیاط که رسیدیم زن برادرم توی حیاط بود و مادرم از پنجره اتاق بالا سر کشیده بود که ببیند کیست و او دست سرم می آمد . وسط حیاط که رسیدیم نکبتی بلند بلند رو به همه گفت : «این فاطمه خانومتون . دستتون سپرده . دیگه نگذارین برگرده». و تا من آمدم فریاد بزنم «آخه چرا؟ من نمی‌مونم. همینجوری ولت نمی کنم». که با همان پای افلیجش پرید توی دالان و در کوچه را پشت سر خودش بست و من همانطور که فریاد می زدم«نمی مونم، ولت نمی کنم.» گریه را سر دادم و حالا گریه نکن کی گریه کن .


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان

زن زیادی – جلال آل احمد

صبح‌ها خودش هرچه لازم بود می‌خرید و می‌داد و می رفت . خرجمان سوا بود . برای خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می خرید ، می داد در خانه و می رفت . و من تا ظهر دلم به این خوش بود که دست خالی از در تو نمی آید . شب که می آمد سری به اتاق مادر و خواهرش می زد و احوالی می پرسید و گاهی اگر چاییشان به راه بود می نشست یک فنجان چایی می‌خورد و بعد پیش من می‌آمد . بدی‌اش این بود که خانه مال خودشان بود ، یعنی مال مادرش بود و هفته دوم بود که مرا مجبور کردند ظرفهای آنها را هم بشویم . من به این هم رضایت دادم و اگر صدا از دیوار بلند شد از من هم بلند شد.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان

زن زیادی – جلال آل احمد

می خواستم مثلا خانم خانه خودم باشم . خانم خانه! اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند . راضی بودم کلفتی همه شان را بکنم و یک سال دست نگه دارد ولی نکرد . من حالا می فهمم چرا نصف بیشتر مهر را نقد داد. همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم کرده بود که پانصد تومانش را نقد داد و ما همه اش را اسباب اثاثیه خریدیم و مادرکم چهار تا تکه جهاز راه انداخت. و دویست و پنجاه تومان دیگر بر ذمه اش بود که وقتی مرا به خانه پدرم برگرداند گفت عده که سرآمد خواهد داد .


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان

زن زیادی – جلال آل احمد

اگر یک سال در خانه‌اش می‌ماندم باز خودش چیزی بود . نه گمان کنید دلم برایش رفته بود ها! به خدا نه . با آن چک و چانه مرده شور برده اش و با آن پای شلش . ولی آخر ممکن بود توله ای برایش راه بیندازم و تا یک سال دیگر هم خدا خودش بزرگ بود . به همه اینها راضی شده بودم که دیگر نان پدرم را نخورم . دیگر خسته شده بودم.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان خارجی

گزارشی از فرهنگستان – کافکا

در این لحظه فکر بکری به ذهنم خطور کرد . کسی به من وعده نداده بود که اگر مثل آنها رفتار می‌کردم ، در قفس را باز کند .خب جای تعجب ندارد ، کسی در برابر کاری ناممکن به کسی وعده نمی دهد ، اما اگر این کار عملی شود و این اتفاق بیافتد ، درست همان موقعی وعده داده شده محقق می‌شود که قبلا تصور می کردی محقق شدن آن غیر ممکن است . متاسفانه! در وجود آن آدم‌ها چیزی نبود که تقویت کننده انگیزه من باشد . اگر من خواستار آن آزادی توصیه شده بودم ، بی تردید اقیانوس را به راه فراری ترجیح می دادم که در نظر آن آدم ها خودنمایی می‌کرد . به هر حال قبل از اینکه چنین افکاری به ذهن من را پیدا کند ، رفتارهای آن آدم ها را زیر نظر گرفته بودم . بله ، بالاخره همین امر موجب شد تا من به ا به این مسیر سوق داده شوم .

تقلید کردن از آنها آسان بود . تُف کردن را در همان روزهای نخست یاد گرفتم . سپس یاد گرفتم روی صورت همدیگر آب دهان بیاندازیم . فقط یک تفاوت وجود داشت و آن هم اینکه من بلافاصله با لیس زدن صورت خود را پاک می کردم ، اما آنها این کار را انجام نمی‌دادند . خیلی زود یاد گرفتم که مثل پیرمردها پیپ بکشم . وقتی انگشت شست دستم را داخل دهانه پیپ فرو کردم ، همه فریاد شادی سر دادند ، اما مدتها طول کشید تا فرق میان پیپ پر و خالی را متوجه شدم .

از همه بدتر بطری نوشیدنی بود . بوی تند آن مرا آزار می‌داد . با تمام توان خود را کنترل می کردم و به خود فشار می‌آوردم . چند هفته طول کشید تا توانستم بر این مقاومت غلبه کنم.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «گزارشی از فرهنگستان» اثر کافکا گلچین شده است)

0
داستان و رمان

زن زیادی – جلال آل احمد

 حرفش که تمام شد باز صدای پای چلاق شده‌اش را شنیدم که روی قالی گذاشته می‌شد و آمد در را باز کرد . دست مرا گرفت و آهسته کشید تو .مچ دستم هنوز که به یاد آن دقیقه می‌افتم می‌سوزد . انگار دور مچم یک النگوی آتشی گذاشته باشند . مرا کشید تو . سینی را از دستم گرفت روی میز گذاشت . مرا روی صندلی نشاند و خودش روبروی من نشست . من فکر می کردم مبادا چادرم را هم از سرم بردارد ! ولی نه . دیگر اینقدر بی حیا نبود . خدا ازش نگذرهچد . چادرم همینطور روی سرم بود و وقتی داشتم می‌نشستم یادم است دستک های آن را توی سینه ام جمع کردم ولی سر و صورتم و گل و گردنم پیدا بود . صورتم داغ شده بود و نمی‌دانم چه حالی بود که او باز سر حرف را باز کرد و گفت : «خانم خدا خودش اجازه داده.» و بعد بلند شد و دور صندلی من گشت . و دوباره نشست . فهمیدم چرا این کار را میکند و بیشتر داغ شدم و نمی‌دانستم چه بگویم . آخر می‌بایست حرفی می‌زدم که گمان نکند گنگم . هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نرسید . آخر برای یک دختر مثل من که سی و چهار سال توی خانه پدر جز برادرش کسی را ندیده و از همه مردهای دیگر رو گرفته و فقط با زنهای غریبه آن هم توی حمام یا بازار حرف زده چطور ممکن است وقتی با یک مرد غریبه روبرو می‌شود دست و پایش را گم نکند؟ من که از این دخترهای مدرسه رفته ی قرشمال امروزی نبودم تا هزار مرد غریبه را تر و خشک کرده باشم . آن هم مرد غریبه ای که خواستگاری آمده است.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0
داستان و رمان خارجی

در تبعیدگاه – کافکا

میزی که در حقیقت سنگ قبر زیر آن قرار داشت را کنار کشیدند . سنگ قبری ساده و کوچک بود . روی سنگ قبر نوشته را با خط بسیار ریز حک کرده بودند . جهانگرد خم شد تا بتواند به راحتی نوشته را بخواند : «اینجا فرمانده قدیمی در دل خاک آرمیده است . طرفداران او که اکنون گمنام هستند ، او را اینجا دفن کردند و این سنگ قبر را برای او گذاشتند . طبق پیشگویی ها ، فرمانده چند سال بعد بار دیگر زنده می‌شود و سر از قبر بیرون می آورد و بار دیگر طرفدارانش را به انجام کارهای قبلی در این تبعیدگاه وا می‌دارد . این پیشگویی را باور کنید و منتظر آن روز بمانید !»


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «در تبعیدگاه» اثر کافکا گلچین شده است)

0