logoo
روایت عشقبازی های من و آشناترین دوستم کتاب

زن زیادی – جلال آل احمد

خانه مان زیاد دور نبود. وقتی رسیدیم -من در که می زدم- درست همان حالی را داشتم که آن روز هم دست در اتاق مهمان خانه داشتم و او خودش آمد و دستم را گرفت و کشید تو . شاید بدتر از آن روز هم بودم . سر تا پا می لرزیدم . برادرم آمد و در را باز کرد . من همچه که چشمم به برادرم افتاد مثل این که همه غم دنیا را فراموش کردم . اصلا یادم رفت که چه خبرها شده است. برادرم هیچ به روی خودش نیاورد . سلام و احوالپرسی کرد و رفتیم تو . از دالان هم گذشتیم و توی حیاط که رسیدیم زن برادرم توی حیاط بود و مادرم از پنجره اتاق بالا سر کشیده بود که ببیند کیست و او دست سرم می آمد . وسط حیاط که رسیدیم نکبتی بلند بلند رو به همه گفت : «این فاطمه خانومتون . دستتون سپرده . دیگه نگذارین برگرده». و تا من آمدم فریاد بزنم «آخه چرا؟ من نمی‌مونم. همینجوری ولت نمی کنم». که با همان پای افلیجش پرید توی دالان و در کوچه را پشت سر خودش بست و من همانطور که فریاد می زدم«نمی مونم، ولت نمی کنم.» گریه را سر دادم و حالا گریه نکن کی گریه کن .


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *