اینجا کتابا رو مزمزه کن!
اینجا کتابا رو مزمزه کن!

زن زیادی – جلال آل احمد

 حرفش که تمام شد باز صدای پای چلاق شده‌اش را شنیدم که روی قالی گذاشته می‌شد و آمد در را باز کرد . دست مرا گرفت و آهسته کشید تو .مچ دستم هنوز که به یاد آن دقیقه می‌افتم می‌سوزد . انگار دور مچم یک النگوی آتشی گذاشته باشند . مرا کشید تو . سینی را از دستم گرفت روی میز گذاشت . مرا روی صندلی نشاند و خودش روبروی من نشست . من فکر می کردم مبادا چادرم را هم از سرم بردارد ! ولی نه . دیگر اینقدر بی حیا نبود . خدا ازش نگذرهچد . چادرم همینطور روی سرم بود و وقتی داشتم می‌نشستم یادم است دستک های آن را توی سینه ام جمع کردم ولی سر و صورتم و گل و گردنم پیدا بود . صورتم داغ شده بود و نمی‌دانم چه حالی بود که او باز سر حرف را باز کرد و گفت : «خانم خدا خودش اجازه داده.» و بعد بلند شد و دور صندلی من گشت . و دوباره نشست . فهمیدم چرا این کار را میکند و بیشتر داغ شدم و نمی‌دانستم چه بگویم . آخر می‌بایست حرفی می‌زدم که گمان نکند گنگم . هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نرسید . آخر برای یک دختر مثل من که سی و چهار سال توی خانه پدر جز برادرش کسی را ندیده و از همه مردهای دیگر رو گرفته و فقط با زنهای غریبه آن هم توی حمام یا بازار حرف زده چطور ممکن است وقتی با یک مرد غریبه روبرو می‌شود دست و پایش را گم نکند؟ من که از این دخترهای مدرسه رفته ی قرشمال امروزی نبودم تا هزار مرد غریبه را تر و خشک کرده باشم . آن هم مرد غریبه ای که خواستگاری آمده است.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *