اینجا کتابا رو مزمزه کن!
اینجا کتابا رو مزمزه کن!

مسخ – کافکا

گرگور با شنیدن صدای بسته شدن در خود را زیر کاناپه پنهان کرد و مجبور شد تا ظهر همان جا بماند و منتظر آمدن خواهرش باشد . گرگور به خوبی می دانست که خواهرش تحمل دیدن شکل و قیافه جدید او را ندارد . متاسفانه هیکل او زیاد پهن بود و به طور کامل زیر کاناپه جا نمی‌گرفت . با خود اندیشید که باید ملحفه ای را روی کاناپه بیندازد تا این مشکل حل شود و بخشی از بدنش که از زیر کاناپه بیرون می ماند با ملحفه پوشانده شود و اسباب آزردگی خواهرش فراهم نشود . به همین علت یک روز چهار ساعت زمان صرف کرد تا اینکه بالاخره توانست با زحمت فراوان ملحفه ای را روی کاناپه بیاندازد . از طرفی هم در ذهن خود مجسم می کرد که اگر خواهرش تصور کند وجود این ملحفه روی کاناپه ضرورتی ندارد و بخواهد آن را بردارد چه اتفاقی خواهد افتاد . خوشبختانه خواهرش آنقدر عاقل بود که متوجه شد گرگور به منظور خاصی این ملحفه را روی کاناپه انداخته است ، بنابراین ملحفه به همان شکل سر جای خود باقی ماند .


(این بریده کتاب از داستان کوتاه «مسخ» اثر کافکا گلچین شده است)

 

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *