logoo
روایت عشقبازی های من و آشناترین دوستم کتاب

بچه مردم – جلال آل احمد

 در همان دو روزی که به خانه اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود . شب آخر خیلی صحبت کردیم . یعنی نه این‌که خیلی حرف زده باشیم . او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخر سر گفتم : «خب میگی چه کنم؟» شوهرم چیزی نگفت . قدری فکر کرد و بعد گفت : «من نمی دونم چه بکنی . هرجور خودت میدونی بکن . من نمیخوام پس افتاده یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم.» راه چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت . آن شب پهلوی من هم نیامد ، مثلا با من قهر کرده بود . شب سوم زندگی ما با هم بود ولی با من قهر کرده بود . خودم می‌دانستم که می‌خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یکسره کنم . صبح که از خانه بیرون رفت گفت : «ظهر که میام دیگه نبای بچه رو ببینم ها!» و من تکلیف خودم را از همان وقت می‌دانستم.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «بچه مردم» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

+1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *