اینجا کتابا رو مزمزه کن!
اینجا کتابا رو مزمزه کن!

مسخ – کافکا

 گرگور نمی‌توانست به طور مستقیم از چیزی باخبر شود، اما هر از گاهی از بیرون اتاق صداهایی به گوش او می رسید. هر وقت صدایی به گوش او می رسید، بلافاصله خود را به در را به در اتاق نزدیک میکرد و گوش خود را به در می چسباند تا بتواند واضح‌تر صداهای بیرون اتاق را بشنود. برای مثال در طی دو روز نخست فقط موضوع صحبت اطرافیانش درباره چاره اندیشی برای وضعیت فعلی گرگور بود. بیشتر وقت ها فقط سر میز غذا با هم گفتگو می کردند. از طرف دیگر گرگور به این موضوع پی برده بود که هیچگاه همگی با هم از خانه بیرون نمی رفتند و گرگور را تنها نمی گذاشتند و همچنین هیچ یک از آنها به تنهایی در خانه نمی ماند. همیشه حداقل دو نفر در خانه حضور داشتند. هم می ترسیدند گرگور را تنها بگذارند و هم می‌ترسیدند که به تنهایی در خانه بمانند. معلوم نشد که چه اتفاقی افتاد، اما همان روز اول دخترک خدمتکار تصمیم گرفت که برای همیشه از آن خانه برود و با التماس از مادر گرگور خواست که با تقاضای او موافقت کند. چند دقیقه بعد هم با موافقت مادر، از شدت خوشحالی زد زیر گریه، چمدانش را بست خداحافظی کرد و رفت . بدون اینکه کسی از او خواسته باشد قسم خورد که این اتفاق را برای هیچکس تعریف نخواهد کرد.


(این سطور توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «مسخ» اثر کافکا گلچین شده است)

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *