داستان و رمان خارجی

طاعون

زن هایی مچ دستش را می گرفتند و عربده زنان می گفتند : «دکتر ، زندگیش را به او برگردانید » . ولی او آنجا نیامده بود که به کسی حیات ببخشد ، آمده بود دستور دهد از دیگران جدایش کنند . این نفرتی که روی چهره های آنان می خواند به چه کاری می آمد ؟ یک روز به او گفته بودند :« شما قلب ندارید» . ولی چرا ، داشت . این قلب کمکش می کرد که بیست ساعت تلاش و دوندگی و شاهد مرگ آدم هایی شدن که برای زندگی کردن آفریده شده بودند را تحمل کند و نیز به این کار می آمد که هر روز تلاشش را از سر بگیرد .


(این سطور توسط تیم کرم کتاب از رمان «طاعون» اثر آلبر کامو گلچین شده است)

0