داستان و رمان خارجی

ملت عشق

در آن لحظه بود که فهمیدم با ازدواج با او چه اشتباه وحشتناکی مرتکب شده ام . سرم از شدت درد زق زق می کرد . از اتاق بیرون رفتم و به تاریکی شب قدم گذاشتم . مردی مانند من هرگز نباید ازدواج می کرد . من برای زندگی راحت در نظر گرفته نشده بودم . این را به وضوح می فهمیدم و چیزی که محزونم می کرد بهای رسیدن به این فهم و آگاهی بود .

 

 

(این سطور توسط تیم کرم کتاب از کتاب «ملت عشق» اثر الیف شافاک گلچین شده است)

1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *