قابوسنامه – باب دهم (در ترتیب طعام خوردن)

حکایت : شنیدم که وقتی صاحب اسماعیل بن عباد نان می خورد با کسان خود ، مردی لقمه از کاسه برآورد و موی در لقمه ی او بود ، مرد نمی دید ، صاحب گفت : ای فلان ، آن موی از لقمه بردار ، آن مرد لقمه از دست نهاد و برخاست و به رفتن ایستاد ، صاحب فرمود تا او را بیارند . پرسید که ای فلان ، چرا نیم خورده از خوان ما برخواستی ؟ آن مرد گفت : مرا نان آن کس نباید خورد که مویی در لقمه ی من بیند ؛ صاحب خجل شد .

 

(این سطور از کتاب قابوسنامه اثر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر گلچین شده است)

+1

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *