ناگهان به فکر وینستون خطور کرد که بدون شک یکی از همین روزها سایم را سر به نیست خواهند کرد . او خیلی باهوش است ، خیلی روشن می بیند و خیلی واضح حرف می‌زند . حزب از این جور آدم‌ها خوشش نمی آید . او یک روز بخار می‌شود و به هوا می‌رود . این موضوع را روی پیشانی اش می شد خواند .


این بریده کتاب از رمان «۱۹۸۴» اثر جورج اورول گلچین شده است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *