داستان و رمان

زن زیادی – جلال آل احمد

صبح‌ها خودش هرچه لازم بود می‌خرید و می‌داد و می رفت . خرجمان سوا بود . برای خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می خرید ، می داد در خانه و می رفت . و من تا ظهر دلم به این خوش بود که دست خالی از در تو نمی آید . شب که می آمد سری به اتاق مادر و خواهرش می زد و احوالی می پرسید و گاهی اگر چاییشان به راه بود می نشست یک فنجان چایی می‌خورد و بعد پیش من می‌آمد . بدی‌اش این بود که خانه مال خودشان بود ، یعنی مال مادرش بود و هفته دوم بود که مرا مجبور کردند ظرفهای آنها را هم بشویم . من به این هم رضایت دادم و اگر صدا از دیوار بلند شد از من هم بلند شد.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *