داستان و رمان

زن زیادی – جلال آل احمد

اگر یک سال در خانه‌اش می‌ماندم باز خودش چیزی بود . نه گمان کنید دلم برایش رفته بود ها! به خدا نه . با آن چک و چانه مرده شور برده اش و با آن پای شلش . ولی آخر ممکن بود توله ای برایش راه بیندازم و تا یک سال دیگر هم خدا خودش بزرگ بود . به همه اینها راضی شده بودم که دیگر نان پدرم را نخورم . دیگر خسته شده بودم.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «زن زیادی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *