داستان و رمان

خانم نزهت الدوله – جلال آل احمد

تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافی و مشغولیت‌ها و رفت و آمدهایش را فراموش می‌کرد که شوهرش به مرکز احضار شد . بدتر از همه اینکه می‌گفتند مغضوب شده .گرچه او ککش من نمی گزید و کاری به این کارها نداشت و در خیال دیگری بود . پس از شش سال تنهایی و غربت دوباره خودش را میان سر و همسر می‌دید و مجالس رسمی را با وصف عصاقورت‌دادگی‌های شوهرش و چند قصه خنده داری که راجع به مازندرانی ها شنیده بود گرم می کرد و از درد دل هایی که با دختر خاله ها و عروس عمه ها می کرد به یادش می آمد که شوهرش چقدر ناجور و خشک است و چقدر از او و از شوهر ایده آلش به دور است . به خصوص که شوهر خواهرش هم تازه وزیر شده بود و خانم نزهت الدوله نمی توانست این رجحان را نادیده بگیرد و به شوهرش که در خانه نشسته بود و می‌گفتند منتظر خدمت است سرکوفت نزند و همینطور با شوهرش کج‌دار و مریز می‌کرد تا یک شب توی رختخواب کارشان که تمام شد رو به شوهرش گفت «منصور راضی شدی؟» و شوهر بی این که خجالتی بکشد ، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت «آدم تو خلا هم که میره راضی میشه» . و این دیگر طاقت فرسا بود و خانم نزهت الدوله همان شب تصمیمش را گرفت و فردا صبح خانه و زندگی را ول کرد و پس از نه سال شوهرداری یکسر به خانه پدر آمد.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «خانم نزهت الدوله» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *