داستان و رمان خارجی

۱۹۸۴ – جورج اورول

وینستون ناگهان با همان کوششی که انسان در هنگام دیدن کابوس سعی در بلند کردن سرش از روی بالش می‌کند ، توانست با تغییر جهت نگاهش ، تنفری را که نسبت به چهره روی صفحه سخنگو داشت متوجه دختر مو مشکی پشت سرش کند . اوهام و تصورات روشن و زیبایی در ذهنش جرقه زد . می توانست با یک باتون پلاستیکی دخترک را تا سرحد مرگ بزند . می توانست او را عریان به دیرکی ببندد و مانند سن سباستین با تیر و کمان تمام بدنش را سوراخ سوراخ کند . می توانست به او تجاوز کند و در اوج لذت ،  گلویش را ببُرد . از این گذشته ، حالا خیلی بهتر از قبل می فهمید که چرا از او نفرت دارد . او زیبا و جوان ولی از لحاظ جنسی غیر قابل دسترس بود . وینستون دوست داشت با او معاشقه کند ولی هرگز موفق به این کار نشده بود ، چون آن حمایل سرخ نفرت انگیز ،  همان نماد عفت ، به دور کمر دخترک پیچیده شده بود . کمری که وینستون همواره وسوسه در آغوش گرفتنش را داشت .


این بریده کتاب از رمان «۱۹۸۴» اثر جورج اورول گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *