داستان و رمان

سووشون – سیمین دانشور

بعضی آدم ها مثل یک گل نایاب هستند ، دیگران به جلوه شان حسد می برند . خیال می کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می گیرد . تمام درخشش آفتاب و تری هوا را می بلعد و جا را برای آنها تنگ کرده ، برای آنها آفتاب و اکسیژن باقی نگذاشته . به او حسد می برند و دلشان می خواهد وجود نداشته باشد . یا عین ما باش یا اصلا نباش . شما تک و توکی گل نایاب دارید و بعد خرزهره دارید که به درد ترسانیدن پشه ها می خورند و علف های نجیب که برای بره ها خوبند . خوب همیشه شاخه ای بلندتر و پربارتر از شاخه های دیگر یک درخت می شود و حالا این درخت بلندتر ، چشم و گوشش باز است و خوب می بیند . آنها می گویند نبین و نشنو و نگو ، و شاعر ایرلندی دائم الخمر ، خبرنگار جنگی را می فرستند سراغش تا نرمش بکند و این خبرنگار کاغذ پدرش تو جیب کتش ، اینجا هست و پدرش نوشته متاسفم که … متاسفم که … خوب اگر نرم بشوی کلک کنده است .


این بریده کتاب از رمان «سووشون» اثر سیمین دانشور گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *