داستان و رمان

پاییز فصل آخر سال است – نسیم مرعشی

چرا نمی‌آید ؟ مگر نمی‌داند امروز چقدر منتظرم ؟ انگار قرار است سر صف ، کارت هزار آفرینم را بگیرم و قبل از خوردن زنگ ، در حیاط مدرسه ، دور سنگر سنگی بدوم . دست هم را گرفته‌ایم و می چرخیم . «دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده.» گم شدن ، گم کردن . چرا از بچگی گم کردن را قبل از پیدا کردن یادمان دادند ؟ شاید برای همین است که هر روز ، تکه به تکه ، چیزهایی را از زندگیمان گم می‌کنیم که دیگر هیچ‌وقت پیدا نمی‌شوند . گمشان می‌کنیم و زندگیمان هر روز خالی و خالی تر می‌شود تا دیگر جز یک مشت خاطره ی خاک گرفته از گم‌کرده ها ، چیزی در آن باقی نمی‌ماند .


این بریده کتاب از رمان «پاییز فصل آخر سال است» اثر نسیم مرعشی گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *