داستان و رمان خارجی

مالون می میرد – ساموئل بکت

همیشه آرزو می‌کردم که کاش شب هرگز به پایان نرسد و صبح هرگز فرا نرسد تا مردم از خواب بیدار شوند و بگویند : بجنبید ، ما به زودی خواهیم مُرد ، بیایید از این فرصت دو روزه ی زندگی نهایت استفاده را بکنیم . اما چه اهمیتی دارد که من به دنیا آمده‌ام یا نه ، زندگی کرده‌ام یا نه ، مُرده ام یا صرفاً در حال مُردنم . به هر حال باید راهم را همان‌گونه ادامه دهم که تا پیش از این داده‌ام ، بی آنکه بدانم چگونه ادامه می‌دهم ، یا این که چه کسی هستم ، یا کجا هستم ، یا اساساً هستم یا نیستم . بله ، موجودی کوچک ، باید سعی خودم را بکنم و موجودی کوچک به وجود بیاورم تا او را در آغوش بگیرم ، موجودی کوچک با شکل و شمایل خودم . و بعد با مشاهده ی این که چه موجود بینوا و مفلوکی به وجود آورده‌ام ، یا این که چقدر شبیه من شده ، ممکن است او را بخورم . بعد مدتی طولانی تنها بمانم ، ناشاد ، بی‌آنکه بدانم چه دعایی باید بکنم ، یا به درگاه چه موجودی دعا کنم .


این برده کتاب از رمان «مالون می میرد» اثر ساموئل بکت ترجمه سهیل سُمی گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *