وقتی به شهر آمده بود سواد چندانی نداشت . یکی دو سال به کلاس اکابر رفت و بعد هم با خواندن روزنامه هایی که یک مشتری روزنامه فروشش می‌آورد به راه افتاد و کم‌کم خوب می خواند . از سیاست هم چیزی سرش میشد و روزنامه‌های راست و چپ این چند ساله را کم کم می شناخت . اول به کمک مشتری روزنامه‌فروشش ولی بعدها یاد گرفته بود نوشته های روزنامه را با زندگی خود تطبیق می کرد و نتیجه می‌گرفت . خود او چپ بود ، چون پینه دوز بود -خود او اینگونه دلیل می‌آورد- ولی دلش نمی آمد حافظ را رها کند و وقت بیکاری خود را به کارهای دیگری بزند . خودش هم از این تنبلی دلزده شده بود و هر وقت رفیق روزنامه فروشش ، با صدای خراش دار و بم خود به او سرکوفت می‌زد ، قول می‌داد که حتما تا هفته دیگر در اتحادیه اسم نویسی کند.


این بریده کتاب از داستان کوتاه «لاک صورتی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *