داستان و رمان خارجی

مسخ – کافکا

گرگور می دانست که این بیوه زن پیر با دیدن او به وحشت نمی افتد زیرا یک روز که به طور اتفاقی در اتاق گرگور را باز کرده بود ، گرگور با مشاهده او جلوی در دست و پای خود را گم کرده و به این طرف و آن طرف دویده بود ، اما پیرزن فقط دست های خود را در هم حلقه کرده و چند لحظه جلوی در اتاق ایستاده ، سپس در را بسته و از آنجا رفته بود . از آن روز به بعد هم هر از گاهی در اتاق گرگور را باز می‌کرد و نگاهی به داخل اتاق می انداخت . بعضی وقتها هم گرگور را با لحن دوستانه صدا میکرد و می گفت : «سوسک قهوه ای! بیا ، بیا اینجا ببینمت. نترس ، بیا جلو ، سوسک قهوه ای!» گرگور سر جای خود بی حرکت می ماند و در برابر حرف های او هیچ واکنشی نشان نمی داد. بهتر بود به این خدمتکار پیر دستور می‌دادند به جای اینکه سر به سر گرگور بگذارد اتاق او را تمیز کند.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «مسخ» اثر کافکا گلچین شده است)

 

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *