داستان و رمان خارجی

مسخ – کافکا

دو هفته از تغییر شکل یا بهتر است بگوییم مسخ شدن گرگور گذشته بود ، اما پدر و مادر هنوز جرأت نمی‌کردند داخل اتاق او بیایند . فقط هر از گاهی صدای آنها به گوش می‌رسید که از خواهر گرگور بابت خدمات رسانی به او تشکر می کردند ، هر چند که قبلا او را دختری بی عرضه می دانستند . وقتی خواهر گرگور داخل اتاق می رفت که برای گرگور غذا ببرد و آنجا را مرتب کند ، پدر و مادر پشت در می ایستادند و منتظر می شدند تا گرته از اتاق بیرون بیاید و از حال و روز گرگور برای آنها خبر بیاورد . مادر تصمیم گرفته بود به دیدن گرگور برود اما پدر و خواهر با دلایل معقول و منطقی او را از انجام این کار منصرف کردند . گرگور همه حرفهای آنها را به خوبی می شنید و درک می‌کرد. پس از مدتی مادر دیگر با این دلایل قانع نمی شد و با صدای بلند می گفت : «بگذارید پیش پسر بیچاره ام بروم ، دلم برای او تنگ شده است باید او را ببینم.» گرگور با خود فکر می‌کرد که شاید بهتر باشد به مادر اجازه بدهند تا هفته ای یک بار به دیدن او بیاید . گرگور بهتر از خواهرش شرایط فعلی را درک می کرد زیرا او هنوز دختر بچه ای بیش نبود و نمی توانست آنطور که باید و شاید جوانب کار را در نظر بگیرد و درست تصمیم گیری کند.


(این بریده کتاب توسط کرم کتاب از داستان کوتاه «مسخ» اثر کافکا گلچین شده است)

 

1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *