داستان و رمان

لاک صورتی – جلال آل احمد

 هفت سال بود عروسی کرده بودند ، ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان کور مانده بود . هاجر از خودش مطمئن بود ، شوهر خود را نیز نمی‌توانست گناهکار بداند . هرگز به فکرش نمی رسید که ممکن است شوهرش تقصیر کار باشد . حاضر نبود حتی در دل خود نیز به او تهمت یا افترایی ببندد و هر وقت به این فکر افتاد پیش خود میگفت :

– چرا بیخودی گناهشو بشورم ، من که خدای اون نیسم که ! خودش میدونه و خدای خودش …


این بریده کتاب از داستان کوتاه «لاک صورتی» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *