داستان و رمان

گنج – جلال آل احمد

زن حاجی یعنی بتول بعد از اون دختر اولیش که حالا به چهارده سالگی رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودم و آرزو میکردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم … آره بعد از اون دخترش که براش دنبال شوور نجیب و آبرودار می‌گشتن، دیگه اولادش نشد که نشد . بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره ؛ آخه خداییشو بخوای مردک بنده خدا نمی خواس با این همه مال و مکنت اجاقش کور باشه و تخم و ترکش قطع بشه . خود بتول هم حتما از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که تا چارتا عقدی جایزه و صیغه‌ام که خدا عالمه هرچه دلش خواست . واسه این بود که به دس و پا افتاد شاید بچّش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره . آخه ننه شماها نمیدونین هوو چیه! من که خدا نخواس سرم بیاد . اما راستش آدم چطور دلش می آید شوورش بغل یه پتیاره‌ی دیگه بخوابه ؟ دیگه هرچه دعا نویس بود دید ؛ هرچی شاباجی خانم دوا بهش داد خورد ؛ چند دفعه چلّه بری کرد ، ده پونزده تا گوسفند واسه سید ولی که لوحش تازه خواب نما شده بود نذر کرد ، «آش زینُ لابدین» پخت ، شبای چهارشنبه گوش وایساد ، خلاصه هر کاری که میدونست و اهل محل میدونستن کرد … تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد . زد و این دفعه یه پسر کاکل زری زایید … »


این بریده کتاب از داستان کوتاه «گنج» اثر جلال آل احمد گلچین شده است .

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *