داستان و رمان خارجی

از نوشتن

(یادداشت – ۳۰ نوامبر ۱۹۱۴)

دیگر نمی توانم به نوشتن ادامه دهم . به آن مرز نهایی رسیده ام که شاید باز باید سال ها پشتش بنشینم ، تا بار دیگر شاید داشتانی تازه و باز هم نیمه کاره مانده را شروع کنم . این سرنوشت در تعقیب من است .
باز هم سرد و بی معنی ام ، تنها عشقی کهنسال به آرامش تام باقی مانده است . و من مثل حیوانی ، کاملا جدا از انسان ها ، دوباره گردن می چرخانم و می خواهم تلاش کنم در این فاصله بار دیگر به اف [فلیسه] دست پیدا کنم . در صورتی که انزجارم از خود مانعم نشود ، واقعا هم خواهم کوشید .

 

(این سطور از کتاب «از نوشتن» اثر فرانتس کافکا گلچین شده است)

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *