داستان و رمان خارجی

از نوشتن

داستانِ «داوری» را در شب بیست و دوم به بیست و سوم ، از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح ، یک نفس نوشته ام . به سختی می توانستم پاهایی را که از فرط نشستن خشک شده بودند ، از زیر میز بیرون بکشم . وجودم آکنده از تلاشی وحشتناک بود و شادی این که داستان چگونه در برابرم شکل می گرفت و چگونه در برکه ای پیش می رفتم . در این شب چندین بار وزنم را روی کمرم حمل می کردم .

 

(این سطور از کتاب «از نوشتن» اثر فرانتس کافکا گلچین شده است)

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *